شب ششم محرم الحرام _ محمد سهرابی
چون چشم نیزه قُوّت جان مرا گرفت
پهلوی من نشست و نشان مرا گرفت
میرفت تا که فاش پدر خوانمت عمو
سُمّ فرس رسید و دهان مرا گرفت
گویند بو کشیدن گل ، مرگ مؤمن است
بوی خوش دهان تو جان مرا گرفت
من سینه ام دُکانِ محبت فروشی است
آهن فروش ، از چه دُکان مرا گرفت؟
دشمن که چشم دیدن ابروی من نداشت
سنگی رها نمود و کمان مرا گرفت
لکنت نداشت من که زبانم ز کودکی
موم عسل چگونه زبان مرا گرفت؟
چون کندوی عسل بدنم رخنه رخنه است
این نیش های نیزه توان مرا گرفت
گِل شد ز خاکِ سُمّ ِ فرس خونِ پیکرم
ریگ روان همه جریان مرا گرفت
معنی ، ز پیرهای سپاهِ جمل رسید
هر چه رسید و عمر جوان مرا گرفت

در حال حاضر نظرات بسته است.