شب سوم محرم – محسن عرب خالقی

خاطرات زیارتی هرچند

 

از نظر غالباً نخواهد رفت

 

آخرین بار که حرم رفتم

 

هرگز از یاد من نخواهد رفت

 

یاد دارم در آخرین دیدار

 

در حرم ازدحام زائر بود

 

در نگاهم دوید دخترکی

 

به گمانم که از عشائر بود

 

دست در دست مادرش آرام

 

دخترک رفت روبروی ضریح

 

دست خود را گذاشت بر سینه

 

دست خود را کشید روی ضریح

 

با همان لحن کودکانۀ خود

 

گفت آرام:”دوستت دالم”

 

دو سه شب پیش که سه سالم شد

 

مادرم گفت با تو همسالم

 

مادرم گفته می شناسیدم

 

ایلیاتی ام،اهل ایرانم

 

تا زبان باز کرده ام،اول

 

زیر لب گفته ام”حسین جانم”

 

مادرم گفته از تو باید خواست

 

آرزوی بزرگ و کوچک را

 

تاکه هم بازی ات شوم امروز

 

هدیه آوردم این عروسک را

 

مادرم گفته در کنار ضریح

 

حرف سوغاتی حرم نزنم

 

تشنه ام شد اگر،نگویم آب

 

حرف از گوشواره هم نزنم

 

مادرم گفته است بابایت

 

مثل بابای من شهید شده

 

راستی گیسوان من مشکیست

 

تو چرا گیسویت سپید شده

 

مادرم گفته پای تو زخمیست

 

همه همراه مرهم آوردند

 

نیست بابای ما ولی ما را

 

تا حرم چند مَحرم آوردند

 

باصدای بلند هم نشده

 

هیچ مردی مرا صدا بزند

 

بعد بابا چه بر سرت آمد

 

کی دلش آمده تو را بزند

 

به تن زخمی ات قسم هرگز

 

خال بر این حرم نمی افتد

 

قول دادم به مادرم چون تو

 

چادرم از سرم نمی افتد

 

در حال حاضر نظرات بسته است.