شب اول محرم – قاسم نعمتی

هر بلایی سرم آمد به فدای سر تو

 

به فَدایِ پرِ قنداقِ علی اصغرِ تو

 

حاضرم بر سر بازار به خیرات روم

 

ننشیند پَرِ خاکی به سرِ خواهرِ تو

 

بر سر من ، همه تفریح کنان سنگ زدند

 

وای بر صورت چون برگِ گُلِ دختر تو

 

از همین جا همه تقسیم غنائم کردند

 

در کمینند به تاراج برند لشگر تو

 

ترسم این است که گرفتار شوی در گودال

 

می شود با نوک نیزه زیر و رو پیکر تو

 

هر تکانی که سرت بر سر نیزه بخورد

 

باز تر میشود این پاره گیه حنجر تو

 

در حال حاضر نظرات بسته است.