ولادت امام زمان(عج) – علی اکبر لطیفیان

زلفت اگر نبود، نسیم سحر نبود

 

گمراه می شدیم نگاهت اگر نبود

 

مهر شما به داد تمنای ما رسید

 

ورنه پل صراط، چنین بی خطر نبود

 

تعداد بی نظیریتان روی این زمین

 

از چهارده نفر به خدا بیشتر نبود

 

پیراهن، اشتیاق نسیمانه ای نداشت

 

تا چشم های حضرت یعقوب تر نبود

 

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟

 

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟

 

این جشن ها برای تو تشکیل می شود

 

این اشک ها برای تو تنزیل می شود

 

رفتی، برای آمدنت گریه می کنم

 

چشمان ما به آینه تبدیل می شود

 

بوی خزان گرفته ی پاییز می دهد

 

سالی که بی نگاه تو تحویل می شود

 

ایمان ما که اکثراً از ریشه ناقص است

 

با مقدم ظهور تو تکمیل می شود

 

تقویم را ورق بزن و انتخاب کن

 

این جمعه ها برای تو تعطیل می شود

 

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟

 

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟

 

ای آخرین توسل خورشید بام ها

 

ای نام تو ادامه ی نام امام ها

 

می خواستم بخوانمت اما نمی شود

 

لکنت گرفته زبان کلام ها

 

ما آن سلام اول ادعیه ی توییم

 

چشم انتظار صبح جواب سلام ها

 

حالا چگونه دست توسل نیاوریم

 

وقتی گدا به چشم تو دارد مقام ها!

 

از جانماز رو به بهشت خدائیت

 

عطری بیاوریم برای مشام ها

 

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟

 

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟

 

ای التماس و خواهش بالا دوازد

 

ظهر اذان عقربه ی ما دوازده

 

من حقم است هشت گرفته ام

 

یک جمله هم نساخته ام با دوازده

 

با چند نمره باشد اگر، رد نمی شوم؟

 

یک، دو، سه، هفت، هشت، نه آقا دوازده

 

بی تو تمام اهل قیامت رفوزه اند

 

ای نمره ی قبولی دنیا، دوازده

 

ثانیه های کند، توسل می آورند

 

یا صاحب الزمان خدا، یا دوازده!

 

حالا که ساعت تو و چشم خدا یکیست

 

آقا چقدر مانده زمان تا دوازده؟

 

امروز اگر نشد ولی یک روز می شود

 

ساعت به وقت شرعی زهرا، دوازده

 

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟

 

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟

 

هر شب کنار پنجره های وصال تو

 

حرف تو بود و آمدنی که قرار بود

 

آن روزها که بوی تو در سال می وزید

 

پاییز هم برای درختان بهار بود!

 

حتی نگاه کردن خورشید جمعه هم

 

نذر ظهورت دولت چشم نگار بود

 

جمعیتی به ناله ی ما گریه می شدند

 

از بس که آه ندبه ی ما گریه دار بود

 

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟

 

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟

 

دارد دوباره میوه ی ما کال می شود

 

پرواز ما بدون پر و بال می شود

 

در آسمان و در شب شعر خدا هنوز

 

قافیه های چشم تو دنبال می شود

 

یعنی تو آمدی و همه گرم دیده اند

 

وقتی کنار پنجره جنجال می شود

 

روز ظهور تو که دقایق، ستاره ایست

 

روشن ترین خاطره ی سال می شود

 

بیش از تمام بال و پر یا کریم ها

 

دست کبود فاطمه خوشحال می شود

 

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟

 

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟

 

در حال حاضر نظرات بسته است.